4Funs رو دوست دارم !love

Love 4Funs

منو ی اصلی

طنز

جوک ها

اس ام اس ها

اس ام اس موضوعی

اس ام اس مناسبتی

داستان

آوای انتظار همراه اول

پیشواز ایرانسل

تست هوش و معما

چیستان

مرامنامه
خانه » داستان » داستان آموزنده » مسلمانی ظاهری (داستان پند آموز)
Want create site? Find Free WordPress Themes and plugins.

 

مسلمانی ظاهری

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت : آری من مسلمانم

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت به دنبال من بیا ، پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،

جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقیران و نیازمندان پخش کند و به کمک احتیاج دارد ،

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و آنگاه رو به جوان کرد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی آغشته به خون به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا از میان این همه جمعیت مسلمان دیگری در بین شما یافت می شود ؟؟؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده است و نظر دارد تا شخص دیگری را نیز به قتل برساند نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند و منتظر ماندند تا ببینند که پیش نماز چه سخنی میگوید ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و با ترس و لرز و نگرانی و با دهانی که به آرامی می جنبید گفت :
چرا این گونه به من نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم میخورم که با چند رکعت نماز خواندن افراد کسی مسلمان نمیشود !!!

به اروپا رفتم در انجا اسلام بود اما خبری از مسلمان نبود ، به ایران آمدم همه مسلمان بودند ولی از اسلام خبری نبود !!! ((  سید جمال الدین اسد آبادی ))

 

Did you find apk for android? You can find new Free Android Games and apps.