4Funs رو دوست دارم !love

Love 4Funs

منو ی اصلی

طنز

جوک ها

اس ام اس ها

اس ام اس موضوعی

اس ام اس مناسبتی

داستان

آوای انتظار همراه اول

پیشواز ایرانسل

تست هوش و معما

چیستان

مرامنامه
خانه » طنز » خاطرات خنده دار » خاطرات خنده دار ۱۸

7397 | خاطرات خنده دار ۱۸ |۸ آبان ۱۳۹۴

 

من بچه بودم خیلی دوست داشتم عینکی شم و همش به مامانم میگفتم من همه چیزو تار میبینم
مامانم منو برد دکتر…اون E ها هست باید بگیم(بالا. پایین. چپ. راست) من همرو اشتباه گفتم که دکتر بهم عینک بده
دکتره فهمیده بود دارم دروغ میگم بخاطر همین یه عینک که شیشه بود بهم داد…من تا اونو زدم همه رو درست گفتم!!!
بعد دکتره به مامانم گفت: چشاش سالمه و عینک بهم نداااااد…