4Funs رو دوست دارم !love

Love 4Funs

منو ی اصلی

طنز

جوک ها

اس ام اس ها

اس ام اس موضوعی

اس ام اس مناسبتی

داستان

آوای انتظار همراه اول

پیشواز ایرانسل

تست هوش و معما

چیستان

مرامنامه
خانه » داستان » "داستان آموزنده"

داستان آموزنده

11635

۱۴ فروردین ۱۳۹۵

 

مادر خوب

ادیسون به خانه بازگشت یاد داشتی به مادرش داد
گفت : این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند
مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:
فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید
سالها گذشت مادرش از دنیا رفته بود روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد

برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند
نوشته بود: کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم
ادیسون ساعتها گریست
ودر خاطراتش نوشت:
توماس آلوا ادیسون،
کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان به نابغه قرن تبدیل شد!

 

11634

۱۴ فروردین ۱۳۹۵

 

خدا کجاست ؟

دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

 

2388

۲۹ اسفند ۱۳۹۳

 

کار خدا چیست؟

حکایت است که پادشاهی از وزیر خدا پرستش پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

وزیر سر در گریبان به خانه رفت .

وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

– غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

– آفرین غلام دانا.

– خدا چه میپوشد؟

– رازها و گناه های بندگانش را

– مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

– چه کاری ؟

– ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به

درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.

 

2069

۲۶ دی ۱۳۹۳

 

آلزایمر مادر

چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!” گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی پسرم؟!” خجالت کشیدم …!

حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم

توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودند!

آبنات رو برداشت ،گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: “مادر جون ببخش، فراموش کن.”

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت: “چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد، شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”

در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد زیر لب می گفت: “گاهی چه نعمتیه این آلمیزر…!”

 

1319

۲۶ مرداد ۱۳۹۳

 

داستان نجار پیر (داستان های پند آموز )

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحب کارخود موضوع را درمیان گذاشت .

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت وبرای یدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .

نجار در حالت  رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد وبه زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .

این داستان ماست . ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

 

1268

۲۳ مرداد ۱۳۹۳

 

داستان زیبای پدر پسر

این داستان رو از دست ندین حتما بخونینش

مرد درحال تمیز کردن و شست و شوی  اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر ۴ ساله اش تکه سنگی از زمین برداشته و بر روی ماشین خط می اندازد.

پدر آن کودک با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود.

بعد این حادثه پدر که متوجه زخم های عمیق پسرش شده بود او را فورا به بیمارستانی برد

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان که خود پدرش آن ها را ایجاد کرده بود، انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتی کودک پدرخود را پیش خودش دید با چشمانی آکنده از درد و با ناله ی فراوان و ضعیف از او پرسید: پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند و مانند قبل می شود ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست واصلا در توان نداشت تا سخنی بگوید، به سمت ماشین خود بازگشت و به یاد آن حادثه و از شدت ناراحتی شروع کرد به لگد مال کردن و از بین بردن ماشین ..

و با این عمل او کل ماشین را از بین برد و در این حین بود که ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک بر روی ماشین ایجاد کرده بود خورد که نوشته روی ماشین اینگونه بود:

( دوستت دارم پدر ! )

چه میشد اگرر آن روز پدر آن کودک آرام و آهسته به فرزندش هشدار میداد ؟

حال به نظر شما آیا واقعا چنین عملی شایسته ی ماست که انجام دهیم ؟

آیا باید به خاطر پول و ثروت هر کاری بکنم ؟

کمی در این باره بهتره هممون تامل کنیم

 

797

۱۲ تیر ۱۳۹۳

 

داستان پند آموز مرد فقیر و بقال

در گوشه ای از این دنیا مرد فقیرى به همراه زنش زندگی میکرد . مرد فقیر کار خصی نداشت و همسرش مجبور بود کره بسازد و مرد فقیر آن کره ها را که همسرش درست میکرد را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت ،آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و به همسرش می سپرد تا آن ها را بفروشد و نیاز های خانه را تامین کند.

مرد آن کره هارا را که همسرش ساخته بود به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل آن کره هایی که می فروخت مایحتاج و نیاز های خانه را مى خرید و زندگی خود و همسرش را به سختی میگذراند.
روزى مرد بقال که کره ها را می خرید به اندازه کره ها شک کرد و به خاطرهمین شکش تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که مرد بقال آن کره ها را خوب وزن کرد، متوجه شد که اندازه ی کره ها به اندازه ای که از آن مرد فقیر میخرید نبود و اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از این کار مرد فقیر بسیار عصبانى شد و روز بعد با شدت عصبانی به مرد فقیر گفت :

من دیگر از تو کره ای نمى خرم، تو کره ای را که به من میفروختی را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است و ۱۰۰ گرم آن را کم میدادی و برای خودت نگه میداشتی .

مرد فقیر از شنیدن این حرف بسیار ناراحت شد و از شدت ناراحتی سرش را پایین انداخت و آرام گفت:

ما در خانه خودمان ترازویی نداریم و به همین علت یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم.

 

780

۱۱ تیر ۱۳۹۳

 

مسلمانی ظاهری

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت : آری من مسلمانم

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت به دنبال من بیا ، پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،

جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقیران و نیازمندان پخش کند و به کمک احتیاج دارد ،

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و آنگاه رو به جوان کرد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی آغشته به خون به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا از میان این همه جمعیت مسلمان دیگری در بین شما یافت می شود ؟؟؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده است و نظر دارد تا شخص دیگری را نیز به قتل برساند نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند و منتظر ماندند تا ببینند که پیش نماز چه سخنی میگوید ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و با ترس و لرز و نگرانی و با دهانی که به آرامی می جنبید گفت :
چرا این گونه به من نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم میخورم که با چند رکعت نماز خواندن افراد کسی مسلمان نمیشود !!!

به اروپا رفتم در انجا اسلام بود اما خبری از مسلمان نبود ، به ایران آمدم همه مسلمان بودند ولی از اسلام خبری نبود !!! ((  سید جمال الدین اسد آبادی ))